تبلیغات
Hate Us - 10 سال گذشت
Hate Us
 10 سال گذشت
زمان مانند یک موسیقی زیبا می گذرد...
10 سال پیش در چنین روزهایی بود که وبلاگ hateme.mihanblog.com را ثبت کردم و با سواد آن روزهایم نوشتم از هر چه می پسندیدم.نوشته ها پر از ایراد بود اما مگر می شد جلویم را گرفت؟ دانسته و ندانسته باید "معنی اشعار متال" همیشه به روز باشد.خواه از اوریل لاوین خواه از بلک سبث.مهم نوشتن بود و آن جمعی که کم کم در حال شکل گیری بود.دوستانی که با هم شروع کرده بودیم.هر کسی به قد کاسه دانشش و به وسعت سرعت نتش می نوشت و آپلود می کرد.
و صد هزار حاشا از آن "بحث های روشن فکری تو چت" ، از آن سبک شناسی های بی قواره و کامنت های طویل که نشان از فهمیدگی بود.
ترجمه ها دست و پا شکسته اما عاشقانه نوشته می شد تا چند سال بعد که مدتی را در خلأ زندگی می کردم و هنگامی که پس از ماه ها به وبلاگ سر زدم دیدم که هنوز عده ایی قلیل اما شایسته پرستیدن در انتظار به روز شدن دوباره وبلاگ هستند.آنقدر زیبا بود در آن روزهای افسردگی خواندن آن نظرها ، همان روز شروع کردم به نوشتنن از Draconian ، گروهی که با حال آن روزهایم  شنیدنش لذت جنون آمیزی داشت و در پایان متن از دوستانی که داشتم خواستم دیگر منتظر به روز شدن این وبلاگ نباشند که این آخرین نوشته ایست که می نویسم.
لطف عزیزانم باز شامل حال من بود و خواسته بودند تصمیمم را عوض کنم اما حقیقتا مدت ها نه تنها برای آن وبلاگ که حتی یادداشت روزانه هم ننوشتم.مانند کشیدن ناخن روز تخته سیاه از خواندن و نوشتن مشمئز می شدم.از اینترنت ، از تلویزیون و اخبار ، از فوتو مدل بودن هر کسی که سینه داشت.موسیقی آهنین هم شده بود دستاویز مخ زنی ، خیابان ها پر شده بود از پسرانی با موهای بلند ، ریش متالبازی ، تیشرت متالیکا ، زنجیرهای آویزان و دختران تازه بالغی که با مانتوی دبیرستان و لاک مشکی آمده بودند شماره را به گولاخ ترین متالباز آن جمع بدهند و ...
خلاصه بگویم ، همه چیز آزاردهنده بود آن روزها ، حداقل برای انسان معمولی ای مثل من.در زندگی شخصیم انسان ها به چشمانم زل می زدند و دروغ می گفتند دیگر چه توقعی می شد داشت از کسی که با تو چت می کند؟ دنیای مجازی زجری شده بود که تحملش را نداشتم.
گرچه عطش این موسیقی آن چنان مرا درونش می کشد که شاید ساعت ها دیوانه وار یک آهنگ را بشونم و افسوس بخورم که شعرش را نمی فهمم که بخواهم از آن برای دوستانم هم بنویسم اما قید همه را زدم و مودم را برای 2 سال خاموش کردم و گرچه تنهایی ویرانگر است اما در زندگی شخصیم هم به یک پالایش احتیاج بود و باید نمی بودم.
بعد از این مدت بود که شرایط روحیم بهتر شد و هر از چند گاهی سری به صفحه فیسبوکم می زدم تا شخص نازنینی به من پیام داد و ساعت ها از خاطراتی که از وبلاگ تعطیل شده داشت را برایم گفت و به زیبایی لبخند یک نوزاد قسم آرشیو مطالبی را برایم فرستاد که نه تنها خودم آنها را نداشتم که بسیاری از آنها را فراموش کرده بودم.خواندنشان مخلوطی از شادی و خجالت را درونم هم می زد.شادی از اینکه این دوست این نوشته را نگه داشته و خجالت که چقدر متن ها پر از ایراد و تفسیرها دری وری است.
آن دوست از من خواست از Apocalyptica بنویسم و من هم پس از مدت ها نوشتم.اما نیت آن را نداشتم که آن را در وبلاگ منتشر کنم.صرفا تشکری بود بابت محبتی که به من داشت.هنگامی که برای ارسال متن ترجمه به سراغ پروفایلش رفتم متوجه شدم شناسه کاربری خود را غیر فعال کرده و من هم آن ترجمه را اینجا منتتشر کردم.وبلاگ قبلی فیلتر شده بود و با آدرس جدید بعد از بیشتر از 2 سال به روز شده بود و باز هم دوستانم تنهایم نگذاشتند.
و همین شروعی بود برای نوشتن در وبلاگ دیگرم باران.خورشید.مرگ و فن سایتی که برای مونسپل ساخته بودم.روزها مشغول کارهای جسته و گریخته اما دلخواهم بودم و دوباره همان دانیال 17 ساله بودم که تمام شب را در حال تایپ کردن بود.شرایط هم بهتر شده بود، دوران مد بودن این موسیقی هم سر آمده بود و همه توجهات به سمت موسیقی رپ برگشته بود.خیابان ها پر شده بود از همان پسران مو بلند متال بازی که حالا دور موهایشان را کم کرده بودند و لباسهای گشاد پوشیده بودند و کلاه را کج بر سرشان گذاشته بودند و خدا را شکر که دیگر کسی عاشق مرلین نبود.
در آن دوران طلایی بود که گیتاریست گروهی که اولین نوشتار این وبلاگ ترجمه یکی از اشعار آن است جواب سوالم را داد و بعد از آن به گوشش رساندم که چقدر تک نوازی هایش را دوست دارم.
همه چیز رو به روال و زوال بود که پارسال همین روزها بنا بر تغییر ناگهانی یک سری از قوانین مفتخر به لباس خدمت مقدس سربازی شدم و دوباره دوران رکود و بی انگیزگی شروع شد و کماکان هم ادامه دارد.
گرچه این وبلاگ جزئی از وجودم شده و همچو طفلی همیشه آن را در چینه دانم نهان می دارم اما هیچگاه فضای مجازی محیطی پایدار و مهربان نبوده و مرتب در حال به روز شدن است.وبلاگ نویسی شاید 10 سال پیش کار قابلی محسوب می شد اما این روزها با حضور پدیده هایی مثل لاین ، اینستاگرم و غیره مانند با لباس زیر به مهمانی رفتن است.اگر بشناسندت این حرکت تو هم انتلکتیو و ساختارشکنانه محسوب می شود و اگر نشناسندت در بهترین وضعیت دیوانه ایی و باید یک گوشه تنها بنشینی.
فقط عده ایی قلیل از شاعران و نویسندگان معاصر معروف توانستند از سیل تکنولوژی جان سالم به در ببرند و دیگران از وبلاگ کوچ کردند.اما من دلم می خواهد بمانم ، نه چون فلانی فلان سال است فلان وبلاگ را دارد.چون من اینجا را دوست دارم.حتی اگر به سان یک لکه زائد بتوانند ثمره 10 ساله ام را با فشردن یک شاسی نابود کنند باز هم من دوست دارم تا روزی که می شود وجود داشت در این وبلاگ وجود داشته باشم.
به خاطر ندارم در این وبلاگ از خودم نوشته باشم ، همیشه یک موسیقی یک شعر مرا به وجد می آورد و از ترجمه آن شعر صد هزار برابر نوشتن یک شعر و دلنوشته یا هر چیز شخصی دیگر لذت می بردم و آراش می گرفتم.
من میدون این وبلاگم ، از طریق این وبلاگ با کسانی آشنا شدم که زندگیم را تغییر دادند ، عزیز دانستنم و کمکم کردند.چه دوستانی که رفاقتمان در دنیای حقیقی ادامه کرده و چه دوستانی مجازی که 7 یا 8 سال است بزرگوارانه پای هر نوشتار این وبلاگ برایم نوشتند.
می دانم بعد از این مدت کمتر کسیست که مرا بخواند اما کودکانه خیال می کنم بعد از 10 سال هنوز تک تکتان را دارم و می خواهم بدانید هر روز این 10 سال به داشتنتان افتحار کردم و همیشه آرزو داشتم یک روز همه شما را حضورا در جایی ببینم...

نظر نظر دوستان